تبليغاتX
آروشا
                      

 


تا به حال شده از موجودیت خودت بدت بیاد ،
 از چیزی که در موردت می گن در حالیکه خودتو و آنچه را آفریده ستایش کنی و به قول خودش بهش بگی فتبارک الله احسن.... ..

.
  زندگی 2روزه؟ چرا سخت میگیریش؟چرا بقیه اینقدر نفهمن؟
تا کی باید تاوان نفهمی و ندونستن و نخواستن بقیه رو پس داد؟
بابا،پس من چی؟ اگه قرار هرچی تو بگی و بخوای که یه عروسک کوکی برای خودت می خریدی؟!!!


چرا زن بودن یه زن رو با ظاهرش می سنجی؟
تا کی عقل ما بی عقلا می خواد به چشمامون باشه؟! آخه تا کی؟

چرا باید به خاطر رنگ موهام جواب پس بدم؟
بهم میگه این چیه؟ آبرومو بردی؟ مگه کمبود داری؟
آره، خودمو و هر چی رو که دوست دارم کم دارم
خسته شدم بس که باید به شرط و شروط دوست داشته بشم! می خوام خودم باشم!( می بینی چه جرم سنگینی دارم؟ خودم بودن؟!

میگه هر چیز اصولی داره
من تاکی باید جواب اصول رو پس بدم؟ کی گفته اصول و قواعدی وجود داره؟ کو ؟ اگه دیدیش به منم نشون بده!
 

!
تو یه مردی ، خوش به حالت ! میدونی شاید فقط دردت این باشه که باید در آینده قبول مسئولیت کنی و  جون بکنی ، که اونم برا قدیما بود

تو یه مردی ، خوش به حالت! چون یه ... داری ،هر کاری بخوای میکنی، با هر سن و سالی باشی میتونی هر زنی با هر سنی رو در کتارت داشته باشی!
 
تو یه مری،خوش به حالت
هیچ وقت ترس ورت نمی داره که  هوا تاریک شد ، زود برم خونه!، چه جوری از این کوچه ی خلوت رد شم

تو یه مردی، خوش به حالت!
هیچ وقت نمی فهمی چه قدر سخت وسط یه خیابون خلوت یه  موجود دم دار دستتو بکشه و 

 و تو عین دیوونه ها فقط داد بزنی

بعد اتو خیابونا حتی از سایه خودتم بترسی نکنه بازم یکی...

نه! نه!نه!  این عادلانه نیست!

اگه مردی جلوی اینا رو بگیر،جلوی چشم چروونی خودتو بگیر
!!!!
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:45  توسط آیلا  | 

 

 

 

فال شب یلدا magnify

 

 

 

سحر بلبل حکایت باصبا کرد

که عشق روی گل باما چها کرد

ازآن رنگ رخم دردل افتاد

وزآن گلشن به خارم مبتلا کرد

غلام همت آن نازنینم

که کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:59  توسط آیلا  | 

 
 
 
 
 
 
اسمشو چی بذارم تو بگو! magnify
 
 
 
 
 
 
داره بارون می آید منتها این بار آسمون دل من که داره می باره
 
هر چی 3عدازظهر نزدیک تر میشه دلش تاپ تاپ میزنه! نمیخواد با شماره خودش پیامک بفرسته ، با اینکه خونه نبود اما به هرجون کندنی بود خودشو به یه سیستم میرسونه! اه، لعنتی این سیستم چرا اینقدر سرعتش پایین! ساعت از 3 گذشت. نزدیک 4 بود که بالاخره موفق شد . با چه حالی پیامک رو نوشت و فرستاد تمام بدنش میلرزید مثل همین الان
 
نه ! خبری نیست! شاید پیامک بهش نرسیده پس بذار آخر شب با شماره خودش پیام میفرسته( با اینکه این همه کلنجار رفته بود که اینکارو نکنه ،شاید ناراحتش کنه اما دلش راضی نشد)
اون که اولین نفر تبریک گفت پس بذاز آخر شب میزنه که آخرین هم باشه
 
خبری نیست! شاید خوابیده!؟
یه لحظه آروم و قرار نداشت . با صدای ویبره از جا پرید
 
MAY U BE PER..
 
چه جواب دندون شکنی!
چه جامع و کامل! دلش که تیکه تیکه بود ، اما این بار انگار اون تیکه های شکسته رو لگدمال کرد ! دیگه چیزی نموند ازش باقی
 
 
کلنجار:
_ حالت سر جا اومد داشتی به این در و اون در میزدی، حالا اگه تونستی کپه مرگتو بذار
_ چرا نمی فهمی! ناراحتش کردی! کاش پیام نفرستاده بودم
_به چه زبونی بگه دوست داشتنت براش شده یه دردسر
_آدم به یه دوست معمولی هم اینجوری جواب نمیده چه برسه به!( آخ ، ببخشید شاید از دوستی زیاده)
_ دیونه دیونه ، حالا چه جوری دلی که ندارمو تیمار کنم
_، تا کجام سوخت بماند..بابا،ما کجا سیر میکردیم و چه شد.. کاش میذاشتی تو رویام بمونم
_شکستی! حقت! دختر ه ی دیوونه
_کاش جواب نداده بودی میگفتم حتما بهش نرسیده
_کور جون!از خواب بیدار شو. چشاتو باز کن! ببین تو این سفیدیها ، سیاهی هم هست...
_ امیدوارم این حس رو تجربه نکنی چون دیوونت می کنه و ...
_ حالا برو پی کار خودت دختر ه ی احمق
_ کاش آدما حرف دل و زبونشون یکی بود ..
_من مقصرم میدونم..راستی نمی خواد دلت برام بسوزه
_, ... اما من بازم دوستت دارم

6.39 بامداد ، پلکام روهم نمیان...

 
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 6:39  توسط آیلا  | 

1سال گذشت!

 

 magnify دو خط موازی

 

 

آره! درست شمردم. سالروز تموم شدن دو آدم

اون روز خوب ، چه شب و روزهای ... رو به دنبال داشت!

نه، هیچی نمیشه گفت ! همه چیز تو سکوت، تو بغض ، داره بالا میاد!

بارون؟؟ نه! بارون که شور نیست!

توربینش خراب شد، کارش نصفه موند

آدرس بده ، برات بخرم بیارم :_

نه، ممنون از محبتت، عصر می برمش تعمیر :.__

از این بالا ( بالای پل) پایین ببین، یکی می یاد، یکی می ره! من هم در عبورم!

لباس آبی تنش ببین! چقدر بهت می یاد! ببخشید شما با فرشته ها نسبتی ندارین؟ تو این زمین وحشی چی کار می کنین؟ چه آرامشی داره چهرتون؟!

چقدر شبیه اوون مسافر کوچولوی تو کارتو ن شدی؟! نکنه می خوای بری سفر؟!؟

دلم مثل دلت خون شقایق چشام دریای بارون شقایق _:

مثل مردن میمونه دل بریدن ولی دل بستن آسونه شقایق

_________جون دلم! یه بار دیگه! چه قشنگ می خونی! ملت دست بزنین!________

دوست داری برات میشا بشم؟( با تحریف_:

__ امروز سنگ تموم گذاشتی؟؟! همه رو با هم رو می کنی!( حتما می دونست دیگه وقتی نمونده

پیرزن تو پارک براشون آرزوی خوشبختی می کنه و اوون پول می ذاره کف دست پیرزن

آره! امروز خوشبختی تمام و کمال مال اونا بود اما تا نیمه شب ، تا چند ساعت دیگه ، چیزی از این خوشبختی نمی مونه!! (همه اش قرار بشه یه خاطره که هر روز باهاش زندگی کنه)

با سیلی محکمی که گوشش رو نوازش میده ، میشکنه! میره جایی که فکر می کنه شاید کمکش کنن! ( هیهات، ز هی خیال باطل)

_____بچه ! آدم باش، عاقل باش، ( مرده شور هر چی عقل )، چه می کنی؟

_________ این چیه ، عین خوره افتاده به جونت ، داره ذره ذره ذوبت می کنه؟

_ _ کاش می دونستن، اما دونستنش چه فایده ایی داره برای کسی که درک نمی کنه! جز کلمه هدر دادن!

بسه ! چقدر حرفای تکراری؟ حالش داره بهم می خوره و می خواد تموم زندگی رو بالا بیاره ، یه دفعه! کاش می شد...

__ نه ، اینجا هم فایده نداره! اشتباهی اومده!!

آره، بیدارم ، بگو ، چی دارن بهت می گن؟ من منتظرم ، نمی خوابم تا _:

تمومه حرفش اینه: دوستش دارم ( حالا می خوای بزن، بکش ، ببر

چیزی به صبح نمونده ! تو گرگ و میش هوا میزنه بیرون!

__ کلاغ ها رو ببین!!!! چه خبر؟ ( بوی خوبی نمیاد..)

_______ باید بری

________باید بری ، این اشتباه ، بذار زندگی کنه، آزارش نده ، تا تو باشی نمی تونه تصمیم بگیره !!!!

________ رفت، اما یادت باشه به خاطر تو ، فقط تو رفت ، نه هیچ کس دیگه( واقعا تلاششو کرد ، زجر کشید، رنج برد مثل تو( تحسین کنند ه س این همه لجاجت ، خواستن ، تلاش، این همه شجاعت))

_--- تو هیچ حسرت نخواهی خورد ( تو رو نمی گم تو = من )

آیینه ی وجودش شدی، ببین چه قدر زلال و شفافی!!

همه تو آیینه اون صفحه ی نقره ای رو می بینن اما اون ازش گذشت ،ورای آیینه رو دید!

آره! زلال ، شفاف ، مهربون ،پاک ، مقدس ، دیگه چی بگه!؟ همه اینها وقتی واقعی باشه تو رو دیوونه می کنه ! و اون اینا رو دید که عقل از سرش پرید ، خودشو دیگه ندید ، کور خود شد و بینای تو، غروری که همه ازش دم می زدن براش بی معنا بود. هر جا می رفت ، از تو جدا نبود! هنوزم تو هوا بوی تو رو می شنوه و با تمام وجودش اونو نفس می کشه!

وای خدایا! تو اینجایی ! من حست می کنم ، نمی بینمت اما اینجایی!

کاش می فهمیدن تو عمق نگاهش ،صداش ، دلش چیه؟! اما ..... شنیدن کی بود مانند دیدن؟ این دیگه نون گندم نیست که اگه دست مردم ببینی بدونی چه مزه ایی! باید خودت بچشی!

_ برای کسی تب کن که برات بمیره( مردم!)

_ از دل برود هر آنچه از دیده رود ( نه! مزخرف! تو با چشم ظاهر دیدی یا چشم دلت؟)

_ نه آبی ریخته ، نه پیا له ایی شکسته !( ای وای ی ی ی ی!! نه جونم ، عشق اون مبرا از آب و پیاله ست _____بابت اینا ضجه نزد ! افسوس که تو هم ندونستی آ ه و فغان و ناله اش از چیه؟!_____________

همیشه استثنا وجود داره ، باور کن

به روزی فکر می کنه که اگه قلب اونو با تو عوض کنن ، کدوم قشنگ تره؟ کدوم ... تره؟( از خودش مطمئن و از روزی که اگه این اتفاق بیافته چی می شه؟!)

اوون روزهایی که با تو سپری شد به معنای تمام زندگی کرد بقیه همه عمرش که داره با یادتو می گذرونه!( مثل نفس که برا زنده موندن بهش نیاز داری)

تو خواب، تو بیداری، تو گریه، تو خنده اش ... خدایک اون شدی! آخه تو چرا این قدر بزرگی!؟ از اهالی کجایی!

اما تو ای خدای بزرگ ! تو تنهاش ون نذار، ، چیزی رو که خواست بهش دادی ( خیلی ها زندگی میکنن و نمی فهمن چی می خوان! یکی هم می خواد و پیدا نمی کنه! اون هم خواست و هم بهش دادی)

خدایا تو بهش صبر و تحمل بده ( همیشه از انتظار متنفر بود اما حالا تمام زندگیش یه انتظار!) یا ببرش یه جایی!

چقدر فکر کنه؟ میدونی آخر چه جوری خودشو گول می زنه؟!

_______ شاید رسیدن به معنای مرگ عشق ولی حالا این عشق جاودان و همیشگی ست!

_ سعی می کنه این دوست داشتن باعث دردسر تو نشه!

وقتی یه کسی جزیی از وجودت می شه ، نمیشه از خودت جداش کنی، اونوقت ناقص میشی، ناتموم می مونی!

( کالبد ی با رگهایی عاری از خون! فکر کن!)

تو زندگی لحظه هایی هست که می خوای خطش بزنی ( کاش 8 ،9 آبان از روزگار حذف شه!)

با امید ، با ذهن مغشوش و با تموم پریشونی اش ،جنگید ، صبر کردن رو یاد گرفت، با امیدواری زندگی کردن رو فهمید، برای عقایدش ایستادگی کرد تا به همه بگه نمی خواد با تجربه های اونا زندگی کنه!

_: حرف دلت رو بهم بگو

_ :مینویسم برات ( اما وقتی نوشت کسی نبود تا بخونه؟!!!! چرا؟)

آرزوی همیشگی ،بعضی وقتها اونقدر دلش برات تنگ می شه که از تو رویا ش، بیرونت میکشه و بغلت می کنه!

به خاطر همه چیز ممنون، بهترین لحظات ، خنده ها با تو بودن بود ، تو بهترینی و تا ابد باقی خواهی ماند! هر چه را جست و جو می کرد در تو پیدا کرد ، روحی که روان او را به پرواز درآورد و

به خاطر تمومه روزهایی که باید می رفتی سراغ سرنوشت و زندگیت اما با اوون موندی تا بهش بگی دوستش داری!

_ باور کن اونقدر هم خودخواه نیست ، می دونه که چه کارهایی براش انجام دادی، و چه قدر دوستش داری! و چون می دونست به حرف بقیه اهمیت نداد ! ( اوون تو رو با منطق خودش سنجید و قبول داره) و هیچ وقت از روی عادت تو رو نخواست ،

شاید فراقی که در این روزها ناچار به پذیرشش هستیم ، سودمند باشه ، چیزهای زیبا و ماندگار را تنها می توان از دور دید!

تا پایان روزگارت به یاد داشته باش که تو در دنیای من عزیزترین و بهترینی!

گفت که تا ابد تو قلب ،توی ستاره ، خواهد سوخت ، ذوب خواهد شد!

روزی که رفت بدون که دیگه چیزی ازش نمونده! با تو شفاف شد!

اومده :

هو اضحک و هو ابکی( نوبت خنده ماهم می رسه ، مطمئنم)

 magnify

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:33  توسط آیلا  | 

 magnify برق گرفتگی

 

برای اولین بار ، معنای مات  و مبهوت موندن رو فهمیدم و حسش کردم.

با خنده ازم سوال میکنه، همشهری ما کجاست؟

سرم ناخودآگاه به سمتش برمی گرده ، برقٍ چند  کیلو واتی بهم وصل کردن؟؟؟در جا خشکم زد.!!!!!!

زل زدم تو صورتش!!!!!!!هیچ چیزی نمی فهمم و نمی بینم  جز یه هاله!!!!همه جا تاٍر!!!!!!!!

معلقم بین زمین و آسمون!!!!!!!

وجود ندارم!؟! نه،کجام؟؟

با صدای خانمی که روبرومٍ به خودم میام، احساس سنگینیٍ شدیدی می کنم، نمی تونم رو ÷اهام بایستم!!!!!!

اگه این  ویترینٍ شیشه ای جلوش نبود، حلقه های اشک رو میدید!!!!!

ولی  احتیاجی نبود اشکهامو ببینه، با همون مات موندنٍ من ، فکر کنم یه حدس هایی زد!!!!!!!!

برای بی جواب نموندنٍ سوالش میگم: قرار نیست هر دفعه که می یام اینجا ، بامن باشه!!! کار و زندگی داره!!!

گیجٍ گیجم.اگه لیستٍ خرید تو دستم نبود ، دستٍ خالی برگشته بودم!!!

(_آقا یه آیینه بهم بدید ، لطفا".

بفرمایید  خانم._

ولی من که آینه نخواستم!!!!!!؟_

اما خودتون )_

هنگٍ هنگم.

 

تو چی کار کردی ؟ اونا که 2،3 دفعه بیشتر تو رو ندیده بودن؟

برای اونا که براشون آشنای  تازه ای بودی،دوست داشتنی هستی،÷س ببین برای من که چی هستی؟!

اونا این حق رو به خودشون داده بودن که حال یه آشنای جدید رو جویا شن، ولی من چی؟؟؟؟

ولی من چی؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:43  توسط آیلا  | 

 

 magnify ش ا ک ی

 

منم آدمم( یادت رفته؟؟؟؟؟)

شاکی می شم ؟! گله میکنم!؟

بهم میگی : از قرار معلوم سرت شلوغه؟!!

باشه، مزاحمت نمیشم.

اما من...

آره، سرم شلوغه چون می خوام برات فایل انتخاب کنم و بفرستم!!!

می دونی که فقط به خاطر تو میام اینجا

هنوز سر حرفام و قولهام هستم

ولی اکه منظورت اینه که : آره ، سر من شلوغه، کار دارم ، مزاحمم نشو!!!!!!

خیلی بهتر!!باور کن

اگه بگی وقت ندارم و ...

قول میدم که...

اگه فقط بگی و بخوای!!!؟؟

باور کن سریشت نمیشم!!!!!

کاش می دونستم تو کله ت چی می گذره!!!؟؟؟؟؟؟

چرا فرار میکنی؟؟؟ من که قرار نیست بخورمت!!!!

اگه دم دستم بودی با یه بوسه حقت رو می ذاشتم رو لبات!! که دیگه این حرفا رو نزنی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:13  توسط آیلا  | 

138۵
پنج شنبه
 
چهاردهم دی ماه
ساعت 14.50
 
 
 
 
 
 
 
14 day 1385 sat 14.50 magnify
 
 
 
 
 
 
 
 
 
ببین....، من و تو به دلایلی که خودتم میدونی ،این راه رو نمی تونیم تا آخر باهم بریم.
.....تو همه چیز رو در نظر بگیر
 
. از هر نظر.تو خودت از هر کسی بهتر منو شناختی از هر لحاظ.
پس به عقلت رجوع کن بعد با هر کی می خوای مشورت کن اما اینو بدون که همیشه در خاطرتم جاودانی
!
 
_ همه چیز رو نمیشه اندازه گرفت. همه چیز با عقل محض سنجیده نمیشه
 
_ حتی اگه به خدایی هم که اعتقاد داری زیادی با عقلت سبک، سنگینش کنی، اخرش کم می یاری وانکارش میکنی !
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 14:50  توسط آیلا  | 

کاش هیچ وقت زنگ نمی زد،.کاش کر بودم و نمی شنیدم، کاش گوشی رو بر نمی داشتم

منم یه آدمم.مگه یه آدم چه قدر صبر داره؟ چه قدر ظرفیت؟

نمی توانستم خواسته ا ش رو قبول نکنم!

هر چی باشه یه نشونس

از طرف  کسی که ...

خیلی ها گفتن: تو باهاش حرفی نداری بزنی !

جوابشو نده!

نبینش!

همه چی تموم شده!؟

اما من،

بازم، گوش نکردم!

گفت: بدون با خیالت خوش

به مرز جنون رسیده

بغض امونم نداد، گفتم: میدونین چه قدر دلتنگشم؟؟؟

تو تمام لحظه هام وجود داره

من چی بگم؟!

 

 نمی تونم، نمیشه، تنها کارم این شده که هر چه زودتر چشامو ببندم و دور و برم و نبینم

 

 

گفت: از خدا گله مندم

گفتم: منم دل خونی ازش دارم ولی باز از خودش می خوام که...

تا به حال دیدی از کسی گله مند باشی و بدشو بگی بعد ازش کمک بخوای؟!.

آخه دیگه چه قدر......

چه قدر

خواسته اش رو

 بر خلاف

برخلاف

برخلاف

 

میلم قبول کرد م   مثل خیلی چیزای دیگه؟؟

 

حال من می مونم و بی خبری؟! و..

حالا اووون میمونه و ...!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 22:8  توسط آیلا  | 

زمین به ولوله نشست

زمان به هلهله برخاست

شکوفه های، بشکفت

شکوفه های شکوفان

و

با صدای رسا، آسمانِ پهناور

رساترین طنین را

به چرخِ چارم خواند

و

این شگونِ شادی را

از من، این منِ خاکی،

به آن فرشته

ـ سرشته ز خوی افلاک

به آن نشانه ی خوبی

به آن یگانه ترین

درودی گفت

به وسعتِ همه ی آب های دریاها

ـ به وسعتِ پاکی 

 

 

happy birthday to u my honey

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:2  توسط آیلا  | 

برای زیستن شهامت لازم است..

یک دانه ی نترکیده، دارای همان و|یژگیهایی ست که جوانه به هنگام شکستن پوسته اش دارد. با وجود این تنها، آنی که پوسته اش

را می شکند.

می تواند خود را به درون ماجرای زندگی پرتاب کند،

این ماجرا جسارتی یگانه می طلبد.

کشف آن که انسان، نمی تواند با تجربه های دیگران

بزید و میل دارد که دل به دریا بسپارد.

برای آن که پیشاپیش بداند چه روی خواهد داد،

نمی تواند دیدگان دیگری و گوشهای دیگری را وام بگیرد.

این آرزویی است که من دارم

آرزو دارم قلبی گشوده برای دریافت داشته باشم

 

که از انجام دادن کاری که هیچکس پیش از آن نکرده است.

 نترسم

مبادا آسیب ببینم.

بگذار امروز احمق باشم

چون امروز صبح، حماقت همه ی آن چیزی ست که برای بخشیدن دارم.

وقتی دو نفر به هم بر میخورند باید همچون دو زنبق آبی باشند که کنار به کنار هم می

سایند هر یک قلب زرین خویش را،

نشان دهند و

ابرها

و آسمان در کنارشان باز بتابد

نمی توانم بفهمم که چرا برخوردها دیگر گونه است: با قلب های بسته و هراس از رنج بردن

مهم این است که در پنهان کردن هیچ چیز نکوشیم

و گلبرگ هایی سراسر گشوده باشیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:53  توسط آیلا  |